دیشب آخرین نفر از حلقه خواهران و برادران ما هم به خانه بخت مشرف شد و مادر گرامی ما را تنها گذاشت.
به گزارش وبلاگ اب و اتش در این میان یک نکته جالب اتفاق افتاد و آن این بود که بعد از سالن، وقتی آمدیم کنار آپارتمان و قصاب داشت ترتیب سر گوسفند فلک زده را می داد و خونش را در جوی کوچه روان می‌کرد، چشمهایمان گرد شد وقتی دیدیم عروس خانوم با یک وضعیت نامناسبی به تنهایی از ماشین پیاده شده و گل به دست، دم در آپارتمان ایستاده و منتظر اخوی است. از طرفی دیدیم بعضی از اقوام هم توی کوچه از ماشینها پیاده شده و نیمه شب مشغول رقص و پایکوبی و این حرفها هستند.
از تعجب داشتم شاخ در می آوردم، چون عروس خانوم از خانواده بسیار متدین و خوشنامی هستند و خانواده های مدعو دو طرف هم اهل رقص و پایکوبی اینچنینی آن هم در وسط خیابان و آن هم در نیمه شب نیستند. چند تا از بزرگهای فامیل که کنار گوسفند بخت برگشته بودند، با دیدن این صحنه‌ها چیزهایی هم زیر لب زمزمه کردند که می شد حدس زد چه چیزهایی می تواند باشد! دنبال مادر و همشیره های گرامی بودم که ببینم چرا عروس خانوم این کار را کرده و اصلا داداش کجاست و … اما در آن شلوغی کوچه و ترافیک ماشینهایی که داشتند از سالن می رسیدند و جای پارک پیدا می کردند موفق نمی شدم. اما چیزی نگذشت که متوجه شدیم درست همزمان در این آپارتمان دو تا عروس داریم و از قضا هر دو عروس هم همزمان از سالن برگشته اند و خانواده های رقاص هم خوشبختانه هیچ نسبتی با ما ندارند و عروس و داماد ما از ماشین پیاده هم نشده اند تا دوربین تشریف خودش را بیاورد!

ما البته برای آن عروس و داماد هم آرزوی خوشبختی و سعادت و عاقبت به خیری کردیم و ازدواجشان را تبریک گفتیم و کمی هم برایشان دست زدیم ( البته وقتی خیالمان از جمیع جهات راحت شد)!