وقتی چشم به جهان گشود ندانست به چه قیمتی به دنیا آمده است.

نگاهش از ابتدا به گذر عابرانی بود که بی توجه از کنارش می گذشتند یا سکه ای به پایشان می انداختند آخر…. تنها نبود.

همیشه نشسته بر دامن زنی بود که چادر بر سر صورتش را پوشانده و در کنار خیابان، قسم به جان او می داد و از مردم یاری پول می کرد.

تنش بوی مادر نداشت، نگاهش غریب و لحنش سرد بود و نهیبش صدای سکوت می داد.

گل خشخاش دوای گریه های کودکانه اش بود…. آخر زن، طاقت گریه نداشت آنچنان به خواب می رفت که گویی اصلا روزگاری به دنیا نیامده است سالها گذشت….

تکرار عبور مردم، خاطرات کودکیش شد بزرگ و بزرگ تر شد.

آنقدر بزرگ که چادری بر سر کرد.

گوشه ای از خیابان نشست، کاسه ای پیش رو گذاشت کودکی را در آغوش گرفت که ندانست زندگیش به چه قیمتی بود نگاهش این بار از زیر چادر سیاه، به سکه های فرو ریخته دوخته شد دیگر نگاهش نگاه عابران را نمی دید.

این بار صدای پای عابران تیک تاک گذر عمرش شد.

یادداشت از ثنا احمدی

باشگاه خبرنگاران