قبل از سفر :

انگیزه  سفر من به اهواز برمیگرده به حدودا یکسال پیش، ماجرا  از این قرار بود که داشتم تو اینترنت دنبال عکسی میگشتم که اصلا یادم نیست چطور این عکس رو دیدم

(تصویر شماره۱ )

1.jpg

خیلی برام عجیب و در عین حال جذاب بود . بعد از تحقیقات اولیه متوجه شدم  این عکس از مذهب منداییان است که در حال انجام مراسم مذهبی هستند. همون موقع بود که انگیزه دیدنشون در من شکل گرفت ولی هیچ اطلاعاتی نداشتم.

شروع کردم به مطالعه و این خلاصه ای از تحقیقات اولیه است که به نظرم میرسه همین اول سفر نامه براتون بگذارم تا پیش زمینه ذهنی داشته باشید. اگر مثل من علاقمند به مطالعه بیشتر در مورد مذاهب بخصوص منداییان هستید قطعا این سفرنامه میتونه اطلاعات نسبتا خوبی در اختیارتون قرار بده و حداقل اینکه میتونه براتون انگیزه ای باشه برای شروع مطالعه و تحقیق بیشتر . در آخر سفر نامه کتابی رو معرفی میکنم برای اونهایی که میخوان بیشتر بدونن.

حقیقتش من فکر میکنم یکی از بهترین سفر های زندگیم رو رفتم و تمام سعی خودم رو میکنم که سفرنامه خوبی براتون بنویسم و اصولا معتقدم سفر کردن صرفا تفریح نیست و میتونه تحقیق و یادگیری هم باشه .

(منداییان ایران در استان خوزستان و بیشتر در شهر اهواز زندگی میکنند

خوزستان سرزمین مردمان خوزی یا هوزی

منداییان ،پیروان یحیی تعمیددهنده و یکی از اقلیت‌های مذهبی که در ایران، عراق و سوریه هستند. منداییان با نام صابئین نیز شناخته می‌شوند

– بعضی سنت‌های اسلامی آنان را به اشتباه ستاره‌پرست دانسته‌اند

-منداییان در کناره‌های رودخانه‌های دجله، فرات و کارون زندگی می‌کنند جمعیت آن‌ها را ۷۰ هزار نفر در عراق و ۲۵ هزار نفر در ایران بر آورد میکنند

– مندا واژه‌ای از زبانِ آرامی شرقی به معنی «دانش، آگاهی، و معرفت» است

-آنها به خدا و قیامت اعتقاد دارند. برای خود زبان و خط دارند. اهل نماز و روزه هستند.

-قریب ۷۵۰۰۰ نفر تا سال ۲۰۰۲ در عراق زندگی می‌کردند که پس از جنگ میان آمریکا و عراق بیشتر آن‌ها به اردن و سوریه و نیز کشورهای غربی کوچ کردند.

-آن‌ها روزانه پنج بار نماز می‌خوانند و دارای کتاب هستند و در قرآن نیز نه تنها به اهل کتاب بودن یحیی اشاره شده بلکه در سه آیه نام صابئین هم‌تراز پیروان ادیان آسمانی قرار گرفته‌است، مانند سوره حج آیهٔ هفده.

تقویم مندایی براساس هبوط (تولد) حضرت آدم نوشته شده‌است و منداییان سال کبیسه ندارند چراکه براین اعتقادند که خداوند همه چیز را براساس گردش وتکرارخلق نموده و به همین اساس سال‌های مندایی باید گردش کنند تا این دوران حفظ شود ویک روزهم به عقب یا جلو تغییر نکند. یک سال مندائی ۳۶۵ روزاست. هر ماه مندائیان ۳۰ روز است که در مجموع می‌شود ۳۶۰ و ۵ روز، پنجه که جزء ایام ۱۲ ماه به‌شمار نمی‌آیند.

آغاز سال جدید  در ماه ‘دولا’ که مصادف با اواخر تیر است آغاز می شود و بر اساس اعتقاد پیروان آیین مندایی سال نو همزمان با خلقت حضرت آدم (س) است. پیروان آیین مندائی ۲ روز آغازین سال نو خود را «دهوا ربّا» به معنی عید بزرگ می‌نامند. صابئین قبل از عید بزرگ به نظافت خانه های خود می پردازند و برخی از آن ها دو روز قبل از عید، مراسم غسل تعمید را در ساحل شرقی کارون انجام می دهند و بعد از آن اعتکاف ۳۶ ساعته خود را آغاز می کنند.

-اصلی‌ترین رکن دینی آن‌ها غسل تعمید در روزهای یک‌شنبه در آب روان است.

-بالاترین رده روحانیان در میان آن‌ها «گنجور» و پس از آن «تَرمیده» است و کتاب مقدس منداییان گنز ربا ( گنج عظیم ) است

ماه‌های مندایی: دولا، نونا، امرا، تورا، صلعی، سرطانا، آریا، شمبلتا، قینا، ارقوا، هیطا و گدیا است

(روز تعطیل رسمی منداییان در طول هفته روز یکشنبه است)

یه مقدار که رو مذهب مندایی تحقیق کردم نوبت به پیدا کردن کسی بود که بتونه برام مجوز حضور و معاشرت و عکاسی رو بگیره چون به خوبی میدونستم اینجور سفرها و معاشرت ها نیاز به مجوز داره و یه جورایی منطقه ممنوعه به حساب میاد .

وقتی داشتم سرچ میکردم با آقای شهرام شهریار که تورهای یکروزه در تهران تحت عنوان( سفر نویس) اجرا میکنن آشنا شدم و یک تور چند ساعته کنیسه گردی ثبت نام کردم و فکر می کردم ممکنه ایشون در مورد مذهب منداییان اطلاعاتی داشته باشن و یا کسی رو در اهواز بشناسن.

safarnevis.com*

* ( کنیسه: نیایش‌گاه یهودیان ) یه چیز مثل مسجد و  کلیسا.

البته تمام مدت تور حواسم بود که شاید بشه از آقای شهریار یه سرنخی در استان خوزستان و منداییان پیدا کنم.

یه جایی که سرشون خلوت بود پرسیدم راجب مذهب منداییان میتونید کمک کنید که از نزدیک ببینمشون.

خیلی صمیمانه گفت اگه کسی بتونه بهت کمک کنه فقط آقای گهستونی میتونه و لا غیر. ازشون خواستم اگر امکان داره شماره آقای گهستونی رو در اختیارم قرار بدن و گفتن مشکلی نداره. خوشحال برگشتم خونه و در اولین فرصت به آقای گهستونی پیغام دادم و خودمو در مسیج معرفی کردم و اینکه شمارشون رو از آقای شهریار گرفتم و اگر امکان داره و در زمان مناسبی بهشون زنگ بزنم.  البته با اضطراب عجیبی مبنی بر اینکه اگه همکاری نکنه چیکار باید بکنم؟

(پیشنهاد میکنم هر وقت میخوایید از افراد محلی کمک بگیرید حتما و در نهایت احترام و ادب از خودشون وقت بگیرید و بعد تماس تلفنی برقرار کنید.)

آقای گهستونی جواب پیغام منو داد و گفت ساعت ۸ زنگ بزنید.

ساعت ۸ شد و زنگ زدم .آقای گهستونی با لهجه ای نسبتا جنوبی تلفن رو جواب داد. سلام و علیک کردم و خودمو معرفی کردم که شمارشون رو چرا دارم و درخواستم رو گفتم.خیلی گرم برخورد کردن و گفتن، برای چی میخوای بیای و چند تا سوال پرسیدن و نهایتا گفتن اولین جشن بهت اطلاع میدم که بیای.

منم خوشحال و با خودم گفتم. آفرین دختر خیلی هم سخت نبود ولی خبر نداشتم که تازه اول راهه.

چند ماه منتظر شدم و خبری نشد. و هرگز به خودم اجازه نمیدادم دوباره زنگ بزنم که نکنه مزاحمتی باشه.

بعد شروع کردم از دوستان اهوازی ساکن تهران کمک گرفتم ولی هیچکدوم از دوستان تمایلی برای همسفر شدن با من و دیدن مندایی ها نداشتن که من بعدها فهمیدم اینهمه ترس و عدم علاقه برای معاشرت با منداییان چیه.

به هرکسی میگفتم که کمکم کنه و یا همراه بشه، علاقه نشون نمیداد و من رو هم از رفتن به این سفر منع میکرد و این اصرار دوستان به نرفتن من رو بیشترو بیشتر ترغیب میکرد.

مدتی بعد برحسب تصادف و به توصیه چند نفر از دوستان در کلاسهای تور لیدری ثبت نام کردم، در کتاب شناخت فرهنگ و اقوام ایران زمین باز به مذهب منداییان برخورد کردم و آتش عشق دیدن منداییان دوباره تو وجودم شعله ور شد، خیلی کلافه بودم و دستم به جایی بند نبود.

ولی اینبار تصمیم خودمو گرفته بودم.

تصمیم این بود : مریم!!!!! میری اهواز و لب کارون اونقدر میشینی که ببینیشون و خودت باهاشون ارتباط برقرار کنی.

تا اینکه دوباره با آقای شهریار یه تور دیگه رفتم و دوباره در فرصتی مناسب، گفتم : چرا آقای گهستونی با من همکاری نمیکنن؟ خندیدن و گفتن مجتبی سرش شلوغه باید خیلی زنگ بزنی و اونقدر یادآوری کنی تا یادش بمونه.

و اینجا بود که تازه فهمیدم قدم اول هم نیستم.

و برگشتم خونه و هر چند روز یکبار به آقای گهستونی پیغام میدادم که بنده ی خدا رو کلافه کردم و البته دنبال راههای ارتباطی دیگه هم گشتم، مثلا سعی کردم از عکاسهای اهواز کمک بگیرم که متاسفانه هیچ تمایلی به همکاری نداشتن.

خلاصه روز عید کوچک ( دهوا حنینا ) (دهوا اد طرما ) رو که معمولا به تاریخ شمسی جایی نوشته نمیشه رو از طریق آقای گهستونی متوجه شدم بله شنبه ۱۱ آبانماه ۱۳۹۸ بود. متاسفانه تقویم درستی از منداییان هنوز هم پیدا نکردم و چون تاریخ مندایی همیشه با شمسی یکی نیست. در واقع  با کمک آقای گهستونی تاریخ عید رو متوجه شدم.

ولی باز هم چاره ای نبود و باید منتظر آقای گهستونی میشدم. چون این تنها  تاریخ عید بود و با گرفتن مجوز عکاسی و ورود به مندی( محل عبادت و تجمع و جشن های منداییان) فاصله زیادی داشتم.

هر ساعت گوشی رو چک میکردم که آقای گهستونی بهم خبر بده که مجوز عکاسی  صادر شده.

 

پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۹:۳۰ شب بود درینگ مسیج اومد و آقای گهستونی این پیغام رو فرستادند:

(درود بر شما … الان از انجمن منداییان تماس گرفتند و گفتند شنبه ۱۱ آبان ماه ۱۳۹۸ صبح در خدمت دوستان عکاس هستیم)

 

و این در حالی بود که داشتم با دوستم منا تلفنی حرف میزدم از خوشحالی جیغ زدم جریان رو به منا گفتم و منا که خیلی اهل سفر و پایه است گفت میشه منم بیام؟

جواب من قطعا بله بود.

من اولین پروازی رو که به مقصد اهواز جا داشت یعنی ساعت ۲بعد از ظهرتاریخ ۱۰ آبان از سایت خوب علی بابا خریدم.

وب رخلاف همیشه اصلا به این فکر نمیکردم که بلیط ارزون پیدا کنم و فقط رفتن و به موقع رسیدن برام مهم بود. دوستم منا قرار شد با اتوبوس حدودا همون ساعتها حرکت کنه ولی من ۱ساعت و نیم بعدش میرسیدم اهواز و منا فردا صبح.

صبح جمعه باطری های دوربین رو شارژ کردم و مموری ها رو چک کردم که خالی باشن و یک دست لباس سفید به رسم ادب و احترام به مذهب منداییان با خودم برداشتم و ظهر با کلی امید راه افتادم به سمت فرودگاه.

قبل از حرکت به آقای گهستونی پیغام دادم که بلیط گرفتم و ساعت پرواز رو گفتم و قرار شد حتما در اهواز همدیگر رو ببینیم.

 

ترافیک تهران سنگین بود. به فرودگاه که رسیدم سریع از گیت اولیه رد شدم، پرواز رو اعلام کرده بودند سریع از باجه های الکترونیکی که غیر از گیت اصلی بود با کارت ملی کارت پروازم رو گرفتم. چون باری جهت تحویل نداشتم به راحتی این مرحله رو رد کردم و از صف طولانی گیت به راحتی نجات پیدا کردم و ضمن اینکه صندلی کنار پنجره رو خودم انتخاب کردم و حس خوبی داشتم.

اگه بار جهت تحویل نداشته باشید به راحتی با کارت ملی میتونید خودتون صندلی تون رو انتخاب کنید و در صف معطل نشید.

برای خودم چایی گرفتم و سعی میکردم روی سفرم متمرکز باشم و تا زمان پرواز ۱۵ دقیقه زمان داشتم. نت گوشی رو روشن کردم  و لوکیشن چند تا هتل نسبتا ارزون رو در اهواز با اپلیکیشن گوگل مپ پیدا و ذخیره کردم.

شماره پرواز رو خوندن. کوله پشتی سنگین رو انداختم روی دوشم و تو دلم گفتم سفر خوبی در پیش داری. اما نمیدونستم  چطوری پیش میره. سفری که فقط خودم میدونستم چقدر براش تلاش کردم . سفری که میتونم باز هم تجربه اش کنم به شرطی که بتونم با دوستان مندایی ارتباط برقرار کنم.

کنارم خانوم محترم و شیکی نشسته بود و به نظرم میرسید که  اهوازی باشه. صبر کردم تا فرصت مناسبی برای آشنایی پیدا کنم. از بالا دیدن رشته کوههای زاگرس زیبا وکمی برفی برام به قدری جذاب بود که سعی کردم چند فریم خوب با موبایلم بگیرم .

(زاگرس رشته کوهی است که از غرب تا جنوب غربی ایران کشیده شده. این رشته کوه از کرانه های دریاچه ان در جنوب شرقی ترکیه آغاز شده و پس از گذشتن از استان های آذربایجان غربی، لرستان، همدان، مرکزی، اصفهان ، فارس، کردستان، کرمانشاه، ایلام، کهکیلویه و بویر احمد، چهار محال و بختیاری، خوزستان و تا استان های کرمان، بوشهر و هرمزگان ادامه می باید. دامنه این رشته کوه به شمال عراق نیز امتداد دارد).

تصویر شماره ۲- (کوه‌های ایران از هواپیما در مسیر تهران به اهواز )2.jpg

تصویر شماره ۳ (کوههای ایران از هواپیما در مسیر تهران به اهواز )3.jpg

تصویر شماره ۴ (کوههای ایران از هواپیما در مسیر تهران به اهواز )4.jpg

تصویر شماره ۵(کوههای ایران از هواپیما در مسیر تهران به اهواز )5.jpg

نزدیک های رسیدن به اهواز به خانوم محترم گفتم شما اهوازی هستید ؟ با لبخند شیرینی جنوبی جواب داد ( بله ).

خانوم محترم ازم پرسید تنهایی اومدی اهواز ؟ منم سعی کردم لبخندی به همون زیبایی بزنم نمیدونم چقدر موفق شدم و با لبخند تهرونی گفتم: بله .

بازم همون لبخند جنوبی و شیرین رو تحویلم داد و گفت چه خوب .

کارت ویزیتش رو بهم داد و گفت بعد از ۲۰ روز از آفریقا دارم برمیگردم و اگه خسته و کلافه نبودم حتما تنهات نمیذاشتم و این کارت همراهت باشه اگه مشکلی پیش اومد من خودمو بهت میرسونم. ازشون تشکر کردم و نگاهی به کارت انداختم کارت ویزیت یه خانوم وکیل. لبخندی زدم و گفتم موفق باشید . شغل خوب و جذابی دارید. خندید و گفت  شغل شما چیه ؟

گفتم فعلا بیکارم ولی خیلی سفر میکنم و عاشق عکاسی ام. خندید و گفت شغل خودت جذابتره . تو موبایلش چند تا از عکس های سفر افریقا رو نشونم داد و گفت حتما برو . تو دلم خندیدم و گفتم اگه پولی از نوشتن این سفرنامه برنده بشم حتما تونس برنامه بعدیم خواهد بود .

چند تا هتل خیلی خوب و خیلی گرون رو بهم معرفی کرد و گفت حتما از اسنپ استفاده کن . یاد حساب بانکی ام افتادم و با خود گفتم شما همون هتل ارزون هم به سختی میتونی بری. البته از این حال خودم راضی بودم و هستم که سفر بهم یاد داده به کمترین ها قانع باشم. سفر خوب رفتن همیشه به پول زیاد داشتن نیست .

از خانم محترم راجب مندایی ها پرسیدم ، گفت  من چیز بدی ازشون ندیدم و مردمان آرومی هستند و سرشون به کار خودشونه و گاهی اونها رو کنار کارون با لباسهای سفید میبینم.

یک ساعت و نیم پرواز خیلی زود گذشت و وقت خداحافظی از اولین اهوازی بود.

تو فرودگاه خداحافظی کردیم از سالن انتظار که خارج شدم  باد ملایم و رطوبت اهواز خورد به صورتم و از ته دل نفس عمیقی کشیدم

اسنپ گرفتم تا هتلی هایی که تو نقشه علامت زدم رو از نزدیک ببینم و خیلی خوشحالم بودم که پرواز تاخیری نداشت و به موقع رسیدم .

اول از همه به هتل نادری (خیابان امام خمینی شرقی بین ادهم و گندمی از شبی ۱۸۹٫۰۰۰ تومن) سر زدم ولی جا نداشت .

بعد سریع اسنپ گرفتم و خودمو به هتل باغ معین که خیلی هم با صفا بود ( ۲۴ متری خیابان نظام وفا پشت پمپ بنزین از شبی ۱۷۵٫۰۰۰ تومن) رسوندم که اونم جا نداشت. تصمیم گرفتم کمی راه برم و از حال و هوای شهر لذت ببرم .

نزدیکای هتل پارکی بود . یه بستنی خریدم و سعی کردم آرامش خودمو حفظ کنم .

تو پارک چند تا دختر اهوازی توجه ام رو جلب کردن ، نزدیکشون رفتم و سعی کردم ارتباط برقرار کنم و با سوال اینکه هتل آرامش رو میشناسید سر صحبت رو باز کردم .

عذر خواهی کردم و رو صندلی کنارشون نشستم و اونا از من سوال کردن که مسافری و تنهایی و از این قبیل حرفها که چرا اهواز اومدی و من هدفم از سفر رو گفتم .

تا اسم مندایی های رو شنیدن ، نگاه های معنا داری به هم کردن و گفتن این کار رو نکن .

گفتم چرا؟ گفتن اونها عجیب هستند و همیشه لب کارون در حال طلسم و جادو کردن هستن و عین احمق ها لباسهای یکدست سفید میپوشن و همیشه در آب هستند و ارتباط و نزدیک شدن به اونها خطرناکه. با این حرفها انگاری تیری توی قلبم فرو کردن . سکوت کردم و به سختی بغض خودمو کنترل کردم و سریع به بهانه پیدا کردن هتل جدا شدم .

نیم ساعتی راه رفتم و به آدم هایی که قبل از سفر منو از رفتن به جمع مندایی ها منع میکردند، فکر میکردم .اسنپ گرفتم و خودمو به هتل آرامش (کیانپارس ، خیابان موحدین غربی ،تقاطع دوم سمت چپ از شبی ۲۱۵٫۰۰۰ تومن) رسوندم. که اونم جا نداشت.

کوله ام بخاطر دوربین و لنزها سنگین بود  و خسته بودم.

برای گرفتن اسنپ از هر هتل به هتل دیگه کلی معطل میشدم. اسنپ به اندازه تهران سریع سرویس نمیداد ( مسولین رسیدگی کنن).

تو این فاصله با آقای گهستونی تلفنی صحبت کردم و قرار گذاشتم تا بعد از استقرار در هتل جایی همدیگرو ببینیم .

هتل کارون آخرین هتلی بود که مد نظر داشتم.

وارد لابی هتل کارون که شدم با جمعیت زیادی مواجه شدم که همه پسرهای عرب بودند و بوی هتل های دبی به مشامم خورد ( بویی که دوست داشتم و دارم. منو یاد اولین سفر خارج از کشورم میندازه ) زمانی که خیلی جوان بودم.

امان از عطرها و خاطره ها که گاهی تا مغز استخوان میره و من فکر میکنم کاش میتونستم عطرها و مزه ها رو به عکس هام بچسبونم.

نهایتا در هتل کارون یه اتاق ۲ تخته پیدا کردم . در محله ای قدیم درست مطابق خواسته های من ( شبی ۱۳۰ هزار تومن و اتاق ۱ تخته نداشت و من چاره ای نداشتم ).

تصویر شماره ۶ ( نمای بیرونی هتل کارون )

6.jpg

تصویر شماره ۷( کارت هتل کارون در اهواز )

7.jpg

کلید اتاقی در طبقه چهارم رو به پیشنهاد مسؤول رزرواسیون تحویل گرفتم . بهم گفت عربها اینجا زیادن و با صدای بلند حرف میزنن اتاق های بالا آرامش بیشتری دارن . پیشنهادش منطقی و خوب به نظر رسید ، قبول کردم. با کمک یکی از کارکنان هتل برای تحویل اتاق وارد آسانسور شدم .

پرسیدم چرا عربها اینقدر زیادن ؟ گفت  ۲ روزه آخر هفته  میان اینجا که برن دانشگاه و اغلب هتل میمونن.

کارمند هتل پرسید شما اینجا چیکار میکنی تک و تنها ؟ گفتم  اومدم منداییان رو ببینم با تعجب پرسید منداییان ؟ گفتم  بله، صابِین مندایی.  گفت آهان صبی ها. اینجا بهشون میگن صبی.

خندید و گفت چقدر با حال از تهران اومدی که صبی ها رو ببینی .

همیشه مقاصد من برای سفر با خنده آدم های بومی همراه بوده ولی من عاشق همین مقاصد به ظاهر ساده هستم . مثل روستاهای دور افتاده در ایران که برای من مثل گوشه ای از بهشته .

وارد اتاق شدم و تشکر کردم . از اتاق دلگیرم که پنجره ای کوچیک و روبه ساختمون قدیم در حال تعمیر و بازسازی بود هیچ عکسی ندارم.

دست و صورتم رو شستم و به آقای گهستونی زنگ زدم . قرار برای یک ساعت بعد بود یعنی حدود ساعت ۸:۳۰ شب سر خیابون سقاخونه. تو گوگل مپ نگاه کردم فاصله زیادی با هتل نداشت . تصمیم گرفتم این یکساعت رو پیاده روی کنم . از کنار مغازه ها رد میشدم و با ذوق آدم ها رو نگاه میکردم و از دیدن و معاشرت با آدم های مختلف لذت میبردم.

در حال عکاسی از پسر جوانی که روی چرخ باقالی و نخود میفروخت بودم که  یاد بابا افتادم که وقتی از خاطرات بچگیش تعریف میکنه ، از باقلا و نخود شهرشون میگه که زمستون ها با لذت میخوردن .

تصویر۸( پسر جوان در حال فروش باقالی و نخود در اهواز )8.jpg

پسر جوان با صدای بلند داد زد مراقب گوشیت باش ، رفتم نزدیکتر و تشکر کردم .بهم گفت توریستی ؟ گفتم نه خیلی جدی . سفر میکنم . گفت مراقب باش موتور سوار ها گوشیت رو به راحتی میزنن . گفتم عین شهر ما . کمی نخود خریدم و به یاد بابا خوردم . امان از طعم ها، غذا ها و خوراکی های محلی که مزه بهشت دارن .

از شهر پرسیدم و کارو بارش . به نظرش اهواز بهترین شهر ایران بود . چقدر قابل ستایش هستند مردمی که شهرشون رو اینقدر دوست دارن .

ازش تشکر کردم  و قبل از خداحافظی چند فریم عکس گرفتم .

تصویر شماره ۹ ( باقالی نمای نزدیک)

9.jpg

تصویر شماره ۱۰( نخود نمای نزدیک )

10.jpg

کمی جلوتر پیرمرد مهربونی رو دیدم که تنهایی روی پله مغازه ای نشسته بود . رفتم نزدیک و گفتم  پدر جون میشه کنارت بشینم ؟ با دست بهم اشاره کرد ( یعنی بشین )

حرفی نداشتم بزنم ، فقط چند ثانیه رفتم تو فکر.

یهو گفتم پدر جون چرا تنهایی ؟

گفت خدا هست

شروع کرد به زمزمه کردن :

نوامید مشو جانا کامید پدید آمد                 اومید همه جان ها از غیب رسید ، آمد

نومید مشو ، گرچه مریم بشد از دستت         کان نور که عیسی را برچرخ کشید آمد

عجیب بود شعری که خوند ، دلم رو پراز امید کرد سریع ازش خواستم برام تکرار کنه و من با ریکوردر گوشی ضبط کردم تا فراموش نکنم و بعدا متوجه شدم شعری از شمس تبریزی بوده .

بهش نخود تعارف کردم گفت بخور نوش جونت دخترم . ازش خواهش کردم با هم عکس یادگاری بندازیم و گفت باعث افتخاره . این حجم از مهربانی در همین چند ساعت اول سفر منو شیفته اهواز کرد.

تصویر شماره ۱۱ ( من و پیرمرد اهوازی )

11.jpg

بلند شدم  و راه رفتم و فکر کردم که این شب و این ثانیه ها رو چقدر دوست دارم.

یک ساعت مثل برق و باد گذشته بود و من سر کوچه سقاخونه منتظر آقای گهستونی بودم کمی با تاخیر خودشون رو رسوندن .

تصویر شماره ۱۲ ( کوچه سقاخانه در اهواز )

12.jpg

تصویر شماره ۱۳ ( کوچه سقاخانه در اهواز )

13.jpg

تصویر شماره ۱۴ ( کوچه سقاخانه در اهواز )

14.jpg

تصویر شماره ۱۵ ( کوچه سقاخانه در اهواز )

15.jpg

سلام و احوال پرسی کردیم  و به پیشنهاد آقای گهستونی وارد سالن انتظار سینما بهمن اهواز شدیم که گویا محل فعالیتهای فرهنگی و هنری اهواز هم هست .

در سینما همه آقای گهستونی رو میشناختن. بعد از سلام وعلیک کمی راجب فردا صبح حرف زدیم. قرار گذاشتیم فردا صبح ساعت ۸ بیان جلوی هتل دنبال من و منا که بریم مندی ( مندی :محل برگزاری جشن های منداییان و جایی است که منداییان برای گرد همایی ها و تصمیمات مهم دور هم جمع میشوند و تقدس خاصی نداره و صرفا محلی هست برای تصمیم گیری و انجام مراسم سال نو . برای منداییان محل عبادت و تقدس فقط رودخانه محسوب میشه).

در حالی که داشتیم چای و نبات میخوردیم ، بهم گفت به هیچ عنوان نباید در حین مراسم غسل تعمید به منداییها نزدیک بشید مگر با اجازه خودشون و گفت کاش برای فردا لباس سفید داشتید . گفتم نگران نباشید لباس سفید همراهم هست آقای گهستونی خوشحال شد و گفت آفرین.

کمی با دوستان آقای گهستونی که از فیلم سازان صداو سیمای اهواز بودند گپ زدیم و براشون جالبه بود که من از تهران برای گرفتن عکس از مندایی ها اومدم و صرفا برای دل خودم اینکار رو میکنم و قرار نیست از این بابت در آمدی داشته باشم.

نیم ساعتی حرف زدیم و خداحافظی کردم .

برگشتم سمت هتل که شام بخورم و تو راه همش به فردا فکر میکردم .یعنی چی نباید خیلی نزدیک بشی؟ و چقدر سخت!!!! از طرفی به خودم گفتم آفرین دختر .خوب شد سنگینی لنز تله رو به جون خریدی و آوردی و گرنه باید دست خالی بر میگشتی.

تو همین فکرها بودم که رسیدم سر کوچه هتل . رفتم داخل و از خانومی که در قسمت پذیرش بود برای سفارش غذا کمک گرفتم خیلی سریع چیز برگر نه چندان خوشمزه رسید.

تصویر شماره ۱۶ – ( همبرگر (شام )در هتل کارون )

16.jpg

جمله ای روی پپسی خیلی دقتم رو جلب کرد .

با منا تلفنی حرف زدم و گفت فردا صبح حدود ساعت ۷ میرسه هتل . برنامه فردا رو باهاش مرور کردم که قراره کجا بریم .

لوکیشن هتل رو براش فرستادم  و رفتم خیابونهای اطراف هتل رو بگردم .

تصویر شماره ۱۷ ( نقشه هتل کارون )

17.png

دلم میخواست برم لب ساحل ولی از طرفی  معاشرت و دیدن آدم ها و دست فروش ها برام جالب تر بود .

هوا مطبوع بود و من لذت میبردم.

همه چیز خیابونها برام جذاب بود، همه چیز. صدای موسیقی جنوبی از ماشین ها شنیده میشد . در جنوب ایران که باشید میتونید با موسیقی به آسمانها پیوند بخورید . موسیقی محلی هر منطقه از ایران از دید من روح اون منطقه ست و حقیقتا موسیقی محلی رو خیلی دوست دارم. چقدر دوست داشتنی هستند فروشگاههایی که با موسیقی محلی از مهمانهاشون پذیرایی میکنن.

تصورکنید در خیابونهای شهری راه میرید و موسیقی محلی همون شهر رو گوش میکنید، جذاب نیست ؟

دخترها و پسرهایی که قدم میزدن و از دست فروش ها خرید میکردن.

تصویر شماره ۱۸ ( خیابانهای اطراف هتل کارون )

18.jpg

به مغازه پرنده فروشی سر زدم و دوست داشتم تمام قفس هارو باز کنم .

تصویر شماره ۱۹ ( خیابانهای اطراف هتل کارون )

19.jpg

تصویر شماره ۲۰ ( خیابانهای اطراف هتل کارون )

20.jpg

با دست فروشها معاشرت کردم  و از مزاحمت بعضی از آدم ها معذب شدم

تصویر شماره ۲۱ ( خیابانهای اطراف هتل کارون )

21.jpg

شهر شلوغ بود و پر از مسافر از عراق و کمی احساس نا امنی میکردم و ترجیح دادم سریع به هتل برگردم .تو هتل در حال خوندن کتاب خوابم برد.

 

صبح ساعت ۵ بیدار شدم پیغامی از آقای گهستونی اومده بود که گویا دیشب بعد از جدا شدن از من کیف پول و تمام مدارک شناساسی خودشون رو گم کرده بودن و نمیتونستن ما رو همراهی کنن ولی شماره خانومی بنام شکیبا رحمانی رو فرستاده بودن و گفته بودن ایشون برای بار چندم هست که از تهران میاد و میتونید با هم در تماس باشید و بهت کمک میکنه.

منا حدود ۷ صبح رسید . بعد از احوالپرسی رفتیم برای صبحانه .

منا خیلی خسته بود ولی مثل من هیجان داشت. وسایل رو برداشتیم و با هتل تسویه حساب کردیم.

آقای گهستونی هنوز آدرس رو نفرستاده بود. بهشون زنگ زدم و آدرس رو پرسیدم. رو نقشه نگاه کردیم و تصمیم گرفتیم پیاده بریم سمت مندی چون خیلی نزدیک بود.

تو مسیر با خانم رحمانی تماس گرفتم و گفت تا چند دقیقه دیگه میرسه دم مندی.  همین که رسیدیم به مندی ، یه ماشین جلوی پامون ترمز کرد و دیدم یه خانوم خوش رو سرش رو از پنجره ماشین بیرون کرده و میگه خانوم بهمنیار ؟ گفتم بله گفت من شکیبا رحمانی هستم . مندی همین کوچه بن بست جلویی هست. وایستا با هم بریم .

صبر کردیم تا ماشین رو پارک کنند . شکیبا با آقایی اومده بود سلام واحوال پرسی کردیم. وقت نشد معرفی بشیم. عجله داشتیم که از مراسم عقب نمونیم .

از جلوی در مندی صدای دعای جمعی رو شنیده میشد آهسته وارد شدیم و با دیدن خانومی محترم که بعدا متوجه شدم خانم خفاجی هست روبه رو شدیم .

خانوم خفاجی رئیس انجمن بانوان مندایی است .همون نزدیک به در به ترتیب روی صندلیامون نشستیم. اولین چیزی که به چشم می اومد روسری و بعضا لباسهای سفیدی بود که حاضرین به تن داشتن . رنگ سفید که برای من زیبا ترین رنگه ، نوعی نجابت و زلالی با خودش داره .یه میز بزرگ صبحانه و غذای مخصوص این روز که روش چیده شده به چشم میخورد

تصویر شماره ۲۲ – ( میز صبحانه عید منداییان در مندی اهواز )22.jpg

و تریبونی که آقایی پشتش در حال سخنرانی بود که بعدا متوجه شدم آقای عابدی رئیس انجمن منداییان است. همینطور که چشمش به ما افتاد با لبخند سری به شکیبا تکون داد و خوش آمد گفت .

تصویر شماره ۲۳ ( آقای عابدی ریس انجمن منداییان در حال سخنرانی )23.jpg

از طرفی شروع کردم به عکاسی از گوشه های مختلف سالن و از طرف دیگه گوشم به صحبتهای خانم خفاجی بود که داشتن راجب داستان آفرینش زمین و قصه های اساطیری منداییان رو تعریف میکردن .منداییان معتقدن توی این روز آفرینش زمین تکمیل شده و جهان به امر خداوند آغاز به حیات میکنه و سرسبزی و نشاط در زمین جاری میشه .

تصویر شماره ۲۴ ( خانم خفاجی رئیس انجمن بانوان منداییان – در حال سخنرانی )24.jpg

روی دیوار جمله قشنگی دیدم .

تصویر شماره ۲۵ ( دیوار نوشته در مندی اهواز )

25.jpg

بعد از خانوم خفاجی ،آقایی شروع به صحبت کردن .از شکیبا پرسیدم این آقا رو میشناسی و بهم گفت گنزورا نجاح طاووسی هستن .مردی بلند قامت با محاسنی بلندو سفید و ابروهایی پهن و در هم کشیده و با ابهت. دقیقا همانطوری که در این مدت  تصویر سازی میکردم . بانگاهی نافذ و گیرا . آقای نجاح طاووسی در حال حاضر بالاترین مقام مذهبی منداییان ایران را دارند و فرزند آقای جبار طاووسی هستند.

جالبه بدونید بالاترین مقام مندییان جهان فرزند دیگر آقای جبار طاووسی هستند یعنی گنزورا صلاح طاووسی که در استرالیا مقیم هستند.

آقای گنزورا جبار طاووسی متولد ۱۳۰۲ در اهواز بودند که در ۷ دی ماه سال ۱۳۹۳ فوت کردند.آرامگاه ایشون مقبره برومی اهواز(گورستان اختصاصی مَندائیان) است .

 

در تمام مدت یک مظلومیت و عطوفت خاصی دریافت میکردم و اقرار میکنم که بر اساس حس کنجکاوی تا اهواز با تمام فراز و نشیبش رفته بودم و در سفر این حس کنجکاوی تبدیل شده بود به نوعی دوستی و ارتباط و من در پوست خودم نمیگنجیدم .

آدم هایی که برای دیدنشون چقدر تلاش کرده بودم و هم وطن های من بودن . هم وطن های ما .

هم وطن هایی که بعدا فهمیدم حتی در اهواز شهید دادن و سوال هایی از این دست رو  از خودم میپرسیدم : که چرا اینقدر ، محجور و دور افتاده هستند؟ چرا مذهب خودشون رو پنهان میکنند؟ و چرا روند مهاجرتشون اینقدر سریع و زیاد شده؟

چرا حتی در دوران قاجار مورد آزار و اذیت قرار گرفتند؟ و البته  امیر کبیر چقدر برایشان تلاش کرده .

مردمانی که به صداقت و امانت داری در خوزستان ضرب المثل بوده اند .

هر وقت نگاهم با هر کدمشون برخورد میکرد لبخند شیرینی دریافت میکردم.

بعد از گنزورا نجاح طاووسی دونفر دیگه صحبت کردن و بعد دعای دستجمعی به زبان آرامی مندایی.

تصویر شماره ۲۶ ( گنزورا نجاح طاووسی در حال سخنرانی )26.jpg

تصویر شماره ۲۷ ( گنزورا دکتر چحیلی در حال سخنرانی )27.jpg

تصویر شماره ۲۸ ( پیرمرد مندایی در حال سخنرانی )

28.jpg

تصویر شماره ۲۹ ( گنزورا نجاح طاووسی)

29.jpg

ویدیو شماره ۱