خاطرات شیر زنی که از زندان ساواک جان به در برد

image

حمیده نانکلی ، آذر ۱۳۵۳ در ۱۶ سالگی دستگیر شد و تا اوج گیری مبارزات در سال ۵۶ در زندان به سر برد

شهید «مراد نانکلی» به عنوان یکی از نمادهای مقاومت شناخته می شود. وی جوانمردانه در برابر ساواک ایستاد و اطلاعات هم رزمانش را آشکار نساخت و در اثر شکنجه ۱۹ شهریور ۱۳۵۳ به شهادت رسید، در حالی که طبق حکم دادگاه حدود ۶ ماه دیگر، به آزادی او نمانده بود. برای فهم حجم شکنجه کافی است بدانیم که شهید امیر مراد نانکلی بدنی بسیار قوی داشت و در میان دوستانش، به «بچه رستم» معروف بود. در کنار این برادر، شیرزنی به مبارزه پرداخته است که خاطرات او بخشی از تاریخ سبوعیت رژیم ستمشاهی است. به گزارش الف به نقل از نما نیوز ،خانم حمیده نانکلی (خواهر شهید مراد نانکلی) که اینک دهه ششم زندگی را می گذراند، آذر ۱۳۵۳ در ۱۶ سالگی دستگیر شد و تا اوج گیری مبارزات در سال ۵۶ در زندان به سر برد.

از شهید مراد نانکلی چه خاطراتی به یاد دارید؟

– من ۱۳،۱۴ سال بیشتر نداشتم که برادرم را دستگیر کردند. همیشه می دیدم که او کاغذهایی را لوله می کند و در میان وسایل جاسازی می کند. یک بار کنجکاو شدم و یکی از آن ها را برداشتم و خواندم. دیدم اعلامیه است و از آن به بعد، موضوع برایم جالب شد. این که اعلامیه ها از کجا و چگونه به دست او می رسید، نمی دانم، ولی وقتی می آورد، سعی می کردم بخوانم. گاهی هم مادر می آورد و چون خودش سواد نداشت، به من می گفت بخوان ببینم چیست، ولی بعد از آن که مراد دستگیر شد، هوشیارتر و جدی تر وارد فعالیت های مبارزاتی شدیم. مراد در کارخانه شوفاژسازی کار می کرد و کارش تراشکاری بود و پوکه نارنجک درست می کرد، بعد می داد آن را پر کنند.چیزی که از او یادم هست و دوستانش هم می گفتند این بود که مراد عادت داشت هر کاری که می‌کرد می گفت: «فی سبیل ا…»  می گفت:« اگر کاری برای رضای خدا باشد، به نتیجه می رسد و اگر نباشد، ثمری نخواهد داشت».

چگونگی دستگیری خودتان را به یاد دارید؟

– فکرش را هم نمی کردم که لو بروم، چون کاری نکرده بودم. ساعت یک نصف شب ۵ آذر ۵۳ و زمستان بسیار سختی بود که دیدم در حیاط را می زنند. پدرم رفت و در را باز کرد. ما ۳ نفر در منزل بودیم. آمدند و رفتند سراغ کتاب های برادرم. همه جا را بازرسی کردند و مرا با خودشان بردند. پدر ومادرم پرسیدند:« او را کجا می برید؟» گفتند:«جایی نمی بریم. چند تا سوال داریم، می پرسیم و برمی گردد» سه تا خودرو و چند مامور سرکوچه بودند و مرا بردند و ۶٫۵ ماه در کمیته مشترک بودم. بعد از آن هم مرا به زندان قصر بردند.

مواجهه ساواک با شما که خانم بودید و ۱۵ سال بیشتر نداشتید، چگونه بود؟

– بله، ۱۵ سال داشتم و تا به حال هم درباره شکنجه و برنامه های شان در موقع بازجویی صحبت نکرده ام. کلا کسی که پایش را از در کمیته می گذاشت داخل، شروع می کردند. از سیلی و لگد زدن بگیرید تا دیگر انواع شکنجه ها. اتاق محمدی طبقه سوم بود و ما را بردند بالا. طبقه دوم اتاق حسینی بود. مرا بردند و حسابی پذیرایی کردند. یادم هست از در اتاق افسر نگهبان که وارد شدم، چشمم که به افسر نگهبان افتاد، خیلی وحشت کردم. از این پلاک های هلالی آهنی به گردنش آویخته بود. چشمم که به پلاک و به قیافه او افتاد، وحشت کردم که می خواهد چه کار کند.از آن جا مرا بردند بالا به رختکن و لباس هایم را عوض کردند. بعد بردند به اتاق محمدی و فوری دستبندهای قپانی به دست هایم زدند. با چشم های بسته به من گفتند که از صندلی برو بالا. از این صندلی های فلزی ارج بود. دستبند را به میله های بالای سرم بستند و صندلی را از زیر پایم برداشتند. بقیه ماجرا را خودتان تصور کنید. اول هم نمی گفتند چه چیز را بگو، بلکه حسابی پذیرایی می کردند و بعد می گفتند بگو. آدم در می ماند که چه چیز را و از کجا بگوید. تکیه کلام شان هم این بود که هرچه داری بگو. هر کسی را که می گرفتند، همین را می گفتند که تا حرف نزنی، وضع همین است.زیر لب دائما تکرار می کردم:« یا فاطمه زهرا(س)! یا پنج تن! چه بگویم؟» می گفتند هرچه می گویی بلند بگو. می گفتم چیزی نمی گویم، فقط آب می خواهم. دستم را باز کردند و مرا آوردند پایین و گفتند نامه را به چه کسی دادی؟ گفتم؟ «ای بابا! زودتر می گفتید. قرار بود یک نفر بیاید و نامه را بگیرد که نیامد و خودم نامه را خواندم و پاره کردم». نه آن ها می دانستند چند تا نامه بوده نه خود من مشخص کردم کدام نامه است.خلاصه با این که سن مان قانونی نبود جریان نامه ها باعث محکومیت ما شد. شش ماه و خرده ای در کمیته مشترک بودم، دو سال در زندان قصر و یک ماه آخر هم اوین.

گاهی گفته می شود که در نقل روایت ها درباره شکنجه هایی که در مورد زنان اعمال می شد، افراط شده است، ولی عده ای می گویند این طور نیست. شما کدام  یک از این دو روایت را قبول دارید؟

– در فاصله سال های ۵۳ تا ۵۵ کمیته مشترک خیلی شلوغ و شکنجه ها خیلی شدید بود. از کسی که این سوال را می پرسید باید بپرسید در این فاصله در کمیته مشترک بوده است یا قبل و بعد از آن، چون ما خواهرهایی را داریم که در اواخر سال ۵۶ دستگیر شده و اسلحه هم داشته اند، ولی شکنجه شدیدی ندیده اند، عده ای هم در فاصله ۵۱ تا ۵۳ دستگیر شدند که حتی سیلی هم نخوردند. اواخر در کمیته مشترک، کف سلول ها موکت و در سلول ها هم باز بود. زندانی ها همدیگر را می دیدند و راحت کارهای شان را انجام می دادند. خانم شهین جعفری می گفت به من در کمیته همبرگر دادند که واقعا برای ما حیرت آور بود و تصورش را هم نمی توانستیم بکنیم، چون ما در کاسه دو نفره غذا می خوردیم و جیره می دادند. خانم هایی هستند که هنوز هم آثار ته سیگار روی بدن شان هست. نوع شکنجه ها به پرونده مربوط می شد. هنوز آثار آویزان کردن به مچ دست، روی دست های من هست. حتی دخترهای من تا این اواخر نمی دانستند که این رد دستبند قپانی است. کسی که خیلی درباره شکنجه با آب و تاب صحبت می کند، بدانید خیلی مزه شکنجه را نچشیده است که راحت می تواند درباره اش حرف بزند. آن کسی که تحمل کرده است نمی تواند راحت درباره اش حرف بزند.

درباره حجاب چطور؟

– اگر بازجو می فهمید که زنی در این مورد، مقید و حساس است، روی این مسئله تکیه می کرد و عذابش می داد. در آن جا روسری نبود و ما از لباس زندان استفاده می کردیم. آن ها یکی دو بار آن را از روی سرت برمی داشتند. اگر حساسیت نشان می دادی، از همان برای عذاب دادنت استفاده می کردند. بچه های دیگر به ما گفته بودند اگر این کار را کردند، اصلا به روی خودتان نیاورید، چون همین را وسیله شکنجه شما می کنند و واقعا هم همین بود و ما هم از همان لباس به عنوان روسری استفاده می کردیم.

یکی از مبارزان می گوید هنگامی که در بیمارستان بود و شهید نانکلی را آوردند، در پاسخ به سوال های ماموران می گفت که می دانم، اما نمی گویم و به این شکل قدرت مقاومت روحی خود را به ماموران تحمیل می کرد. آیا این نوع مواجهه شهید در بازجویی ها، در نحوه بازجویی شما هم تاثیر داشت؟

– جریان مراد ازآنجا شروع می شود که بار اول دستگیری دو ماهی در زندان کمیته بود، اما هیچ چیزی لو نرفت و او را بردند زندان قصر و مسئله فقط در حد کتاب هایی بود که از او گرفته بودند. او در این دستگیری با فردی به نام عبدا… دستگیر و هر دو به ۲ سال محکوم شدند. شش ماه مانده به آزادی، تعداد دیگری از گروه آن ها را در همدان دستگیر می کنند که بین  شان اسلحه رد و بدل شده بود. در دستگیری اول موضوع اسلحه لو نرفته بود، ولی آن ها را که می گیرند، موضوع را لو می دهند. دوباره مراد را از قصر برمی گردانند به کمیته مشترک و در آنجا متوجه می شوند که این چه مهره مهمی بوده است و از دست شان در رفته! این بار همه شکنجه های کمیته را روی مراد پیاده می کنند. این سند را چند سالی است پیدا کرده اند که بازجوی مراد نوشته بود در اثر ضربه، چشم او بیرون آمده و فک او شکسته است. قلب و کلیه و جمجمه را تک تک نوشته و امضا کرده که از بین رفته بود. در نهایت می گویند که مراد گفته است که اسلحه را به آقای عزت شاهی داده است. آقای عزت شاهی از یکی از نگهبان ها می شنود که مراد زیرشکنجه مرده است برای همین وقتی بازجوها می گویند که مراد خودش گفته که اسلحه را داده است به شما، می گوید این طور نیست. بیاورید رو به رو کنید که چون مراد شهید شده بود، امکان چنین چیزی نبود و از این لحاظ دیگر آزار چندانی به آقای شاهی نرسید. عده ای از آقایان هم که آن جا بوده اند، می گویند یک مرتبه دیدیم کل کمیته به هم ریخت و همه بازجوها رفتند به اتاق حسینی، مراد آنجا بود. او با صندلی از جایش بلند می شود و می گوید می دانم و نمی گویم.

خبر شهادت برادرتان را چگونه شنیدید؟

– قبل از این که دستگیر بشوم، به وسیله اعلامیه خبر شدم که در کمیته مشترک شهید شده است. البته مابه حرف شان اعتماد نکردیم، چون این کار را می کردند تا کسانی که دستگیر شده بودند را زیر فشار قرار دهند. آن ها هم به حساب این که طرف شهید شده است بعضی حرف ها را می زدند. برای همین اعتماد نکردیم تا وقتی که دستگیر شدم و از طریق بچه هایی که داخل زندان بودند، مطمئن شدم که خبر درست است.

شما به خانواده خبر دادید؟

– نه، تا زمانی که انقلاب شد و مطمئن نشدیم. اواسط اسفند ۵۷ بود که برادرها به بهشت زهرا(س) رفتند و فهرستی از ساواک را پیدا کردند که در آن نام پیکرهایی را که به آن جا برده بودند، نوشته شده بود، فقط به اسم کوچک نوشته بود مراد. پیکرش را چهارماه و نیم در پزشکی قانونی نگه داشته بودند، چون طبق گفته های شاهدان، مراد تقریبا در اوایل شهریور به شهادت رسیده بود، اما در فهرست بهشت زهرا(س) تاریخ خورده بود ۱۳ آذر. بعد از دستگیری من، پیکرش را تحویل بهشت زهرا(س) داده بودند.

زندان قصر، بند بانوان زیر ۱۸ سال داشت؟

– نه، همه یکی بودند و جداگانه نبود. کوچک ترین آن ها من بودم و اسم بزرگ ترینش هم خانم امینی بود. بیمار بود و به دادگاه هم نرسید. آزادی من هم با دیگران فرق داشت.

چطور؟

– دیگران را همان جا جلوی زندان آزاد می کردند، ولی چون برادر من در زندان شهید شده بود، دست ها و چشم هایم را بستند و با مامور فرستادند خانه و آن جا تحویلم دادند. مادر که نمی توانست امضا بدهد و خودم امضا دادم!