یکی از ابعاد مهم جریان “فتنه پس از انتخابات” که کمتر به آن توجه شد، نظام معرفتی حاکم بر جنبش سبز و ریشه های تاریخی آن در جمهوری اسلامی بود. در همین راستا با پیام فضلی نژاد، پژوهشگر موسسه کیهان که به تازگی ده‌ها سند جدید از ارتباط اصلاح‌طلبان با محافل جاسوسی غرب از کتاب جدیدش در روزنامه کیهان منتشر شده است، به گفتگو نشستیم.

بولتن: جریان فتنه سبز و اصلاح طلبی سکولار که خصوصاً پس از انتخابات ریاست جمهوری ٢٢ خرداد ١٣٨٨ از طریق جنگ نرم وارد نبرد با جمهوری اسلامی شد، چه عقبه معرفتی و ریشه های تاریخی ای داشت؟

 فضلی نژاد: اینکه رهبری فتنه پس از انتخابات در دست محافل غربزده ی سکولار و جریان سرمایه داری لیبرال بود یک گزاره اثبات شده است. ما باید به این بپردازیم که چگونه پس از فتنه انتخابات ریاست جمهوری جریان سرمایه داری داخل کشور با جریان سکولار سیاسی حاکم بر دولتهای آقای هاشمی رفسنجانی و آقای سید محمد خاتمی با هم پیوند خوردند و در واقع به سودای سرنگونی جمهوری اسلامی وارد میدان شدند و تمام پتانسیل خود را خرج اتفاقی کردند که رهبری معظم انقلاب فرمودند فتنه اخیر بیماری بود که با نیروهای امنیتی- سیاسی جمع نمی شد و نیاز به حضور گسترده مردمی داشت.

 

پس برای دفع فتنه نیاز به یک مشروعیت فزاینده مردمی بود و با چند تبلیغ تلویزیونی هم که مردم به خیابان نمی آیند! بی تردید، این مشروعیت در زیر پوست جمهوری اسلامی وجود دارد و در ۹ دی تبلور کامل آن را دیدیم.

بولتن نیوز: چه می شود علی رغم اینکه این مشروعیت فزاینده مردمی در جمهوری اسلامی وجود دارد، سران فتنه و جریان سرمایه داری و جریان معرفتی سکولار دست به دست هم می دهند و خیال کودتا به سرشان می زند؟

باید ریشه های این رویداد را پس از جنگ تحمیلی جستجو کنیم؛ پس از پایان دفاع مقدس دو روند وجود داشت، یکی در حاکمیت و یکی هم در گروه های اپوزوسیون برانداز خارج از کشور.

سیاست مداران تکنوکرات مانند حسین مرعشی که در همین حوادث پس از فتنه ایفای نفش کرد یا مانند عطاالله مهاجرانی که الان در انگلیس است و افتخارش این است که به منزل قدیمی ترین جاسوس انگلیس یعنی ابراهیم گلستان رفت و آمد دارد و با او عکس یادگاری می گیرد؛ امثال این چهرها که در جریان فتنه ایفای نقش فعال کردند در کابینه آقای هاشمی به عنوان “کارگزاران سازندگی” اعلام وجود کردند. الان هم لایه های دیگر این حزب برای انتخابات مجلس آینده فعالیت میکنند.

این جریان از همان زمان دو شعار داشت، یکی اینکه ما مدیران فن سالار و تکنوکرات هستیم که سال ١٣٨۶ این شعار گویاسازی کردند و گفتند که تکنوکرات بودن ما یعنی اینکه با هر حاکمیتی می توانیم بسازیم و حزب کارگزاران از سال ١٣٨٧ رسما شعار “زنده باد سرمایه داری” را داد. اینها قدرت را در کابینه آقای هاشمی بسط دادند و خود آقای هاشمی رفسنجانی هم به نوعی زاویه ایدئولوژیک با نظام پیدا کرد؛ چون در خطبه معروف خود در سال ۶۸ از مانور تجمل حرف زد و یک زمینه مساعد برای دفاع از سرمایه داری بوجود آورد. مدیران ایشان با فاسدترین جریان داخل کشور پیوند خوردند.  کرباسچی از سال ۷۰ جزء مدیران فن سالاری بود که بیشترین حمایت را از جریان ماهنامه کیان انجام داد و در روزنامه همشهری که با امکانات مالی جمهوری اسلامی راه افتاد، از آقای ماشاالله شمس الواعظین سردبیر مجله کیان، برای چیدن تیم آن دعوت کرد.

پیوندها، پیوندهای چندبعدی است، یعنی اگر بخواهیم از یک بعد تاریخ معاصر رجوع کنیم که چرا فتنه پس از انتخابات علی رغم مشروعیت مردمی نظام بوجود و علیرغم این، نیروهای امنیتی و سیاسی ما نمی توانند فتنه را کاملاً جمع کنند باید به سخن حضرت آقا بازگردیم که فتنه یک بیماری بود در بدنه نظام.

اگر کارنامه دولت آقای هاشمی را نگاه کنیم، می بینیم که دولت سازندگی به فعالان سیاسی و سکولار بیشترین باج داده است. آقای هاشمی می گفت که کابینه من، کابینه کار است و کابینه سیاسی نیست و من خودم به عنوان یک آدم سیاسی برای دولت کافی هستم! بر عکس آن صادق بود و کابینه ایشان سیاسی ترین کابینه بود.

هم سیاسی بودند و هم ظریف عمل می کردند، من به «ظریف بودن» کار آنها تاکید می کنم؛ اولین حرکتی که کلید خورد این بود که عکس شهدا را از سطح شهرها به بهانه های مختلف جمع کردند؛ یعنی به قول کیان تاج بخش در اعترافاتش، روزنه های تغذیه فکری مردم در مدیریت شهری را سکولار کردند، آن چیزی که تاج بخش و رامین جهانبگلو مبنی بر قبضه کردن مدیریت شهری می گفتند، اولین بار در دولت آقای هاشمی و با محوریت امثال کرباسچی اتفاق افتاد.

 بعد هم می بینید که در دوم خرداد  عملاً قدرت به دولت دیگری منتقل نشد؛ مردم در سال ٧۶ به شکاف طبقاتی اعتراض داشتند که دولت آقای هاشمی به آن دامن زد و التهاباتی را در نیمه اول دهه ۷۰ بوجود آورد که ناشی از سیاست های اقتصادی دولت آقای هاشمی و استقراض های متعدد ایشان از صندوق بین المللی پول بود. شکاف فقیر و غنی به اوج رسیده بود و تبدیل به مساله مبتلابه نظام شد که این شکاف را چه کنیم و علت آن هم چیزی رمز آلود نبود. شکاف طبقاتی که آقای هاشمی بوجود آورد محصول پیاده کردن سیاست های بانک جهانی و صندوق بین المللی پول بود. آنها زمانی که وام می دهند، برنامه خود مبنی بر محل خرج آن پول را نیز می دهند و آن وام ها سیاست گذاری سکولار را پشت سر خود آورد و کار به جایی رسید که عملا در بدنه دولت اکثرا از ایدئولوژی سرمایه دار بیمار حمایت می کنند و نمونه بارز آن هم سید محمد خاتمی به عنوان وزیر ارشاد دولت هاشمی بود؛ لیبرالیسم در عرصه فرهنگ به اوج خود رسیده بود و آقای هاشمی هم از ایشان دفاع می کردند.

آقای خاتمی هم که در دوم خرداد ۷۶ رییس جمهور می شوند، باز هم از حزب کارگزاران برای تشکیل دولت استفاده می کند و به نوعی به رایی که مردم دادند خیانت می کند، رایی که مردم در دوم خرداد به آقای خاتمی دادند مانند همان رایی بود که در سال ۸۴ به آقای احمدی نژاد دادند؛ مردم از عملکرد جناحی که می خواست با اسم انقلاب ایدئولوژی سرمایه داری را ترویج کند ناراضی بودند و بحث بازگشت به آرمان های انقلاب بود. یادمان نرود که آقای خاتمی نیز سوار اتوبوس می شدند و به شهرهای مختلف می رفتند و مردم دیدند که یک کاندیدا را از نزدیک می توان لمس کرد و ایشان هم با تکیه بر شعارهای انقلاب رای آورد؛ شعار “درود بر سه سید فاطمی: خمینی، خامنه ای، خاتمی” که مدام در روزنامه سلام چاپ میشد، گویای استفاده ابزاری اصلاح طلبان از اعتقادات دینی مردم است. خاتمی خود را پشت تابلوی خط امام پنهان کرد و رای آورد؛ وانگهی مردم در دوم خرداد از سیاست های دولت آقای هاشمی شدیداً ناراضی بودند و آقای خاتمی در دراز مدت به آرای مردم خیانت کرد، چون همان کسانی که در دولت کارگزران بودند در دولت اصلاحات صاحب منصب شدند. مثلاً، آقای نجفی رییس سازمان برنامه و بودجه بود و در دوره بعد وزیر آموزش و پرورش می شود، آقای کرباسچی سمت خود را حفظ کرد، آقای مرعشی رییس دفتر آقای هاشمی بود در دولت آقای خاتمی معاون رییس جمهور شد.

بولتن: ارتباط این حلقه ها با حوادث پس از انتخابات چیست؟

این حلقه ها تبدیل به یک مجموعه ای شد که به تعبیر آقای احمدی نژاد حلقه بسته مدیران دولتی بود و حتی در سیستم های امنیتی ما هم رسوخ کرد و شاهد حضور افرادی مانند محمدرضا تاجیک برای آموزش نیروهای امنیتی هستیم. این مجموعه در سال ۸۴ قدرت را به نسل جدیدی واگذار کردند. این انتقال قدرت به دلیل پافشاری آقای احمدی نژاد بر آرمان های انقلاب بود. پس آن طبقه ای که آقای هاشمی و آقای خاتمی در میان سیاست مداران تربیت کردند و با امکانات دولت خودشان را فربه کرده بودند، از سال ۸۴ رو در روی دولت و نظام قرار گرفتند و هیچ هدفی جز براندازی نداشتند؛ اگر کسی مانند آقای علی مطهری یا مانند آقای عماد افروغ علی رغم تعبیر مقام معظم رهبری فکر کند که اصلاح طلبان و کارگزاران بعد از انتخابات ۸۴ قصد براندازی نداشتند، کاملا اشتباه می کند. خصوصاً حزب کارگزاران سازندگی که متهم اصلی فتنه پس از انتخابات است.

 پروژه براندازی طی ۲۰ سال گذشته صورتبندی شده بود، اما ظرفیت کنش سیاسی – اجتماعی بسیار نازلی داشت. اصلاح طلبان و کارگزاران چند گروه مرجع برای خود قائل بودند. می گفتند که نخبگان با ما هستند و بدین وسیله گروه های دانشگاهی را به دست می آورند و می توانند افکار عمومی را جهت دهند. دیگر اینکه فکر می کردند دارای ظرفیت عظیمی در توده های مردم هستند. کار به جایی می رسد که سیاست مدارانی که سال ها شاهد اقتدار انقلاب اسلامی خدمت کردند و «عبور از بحران» در مقاطع متعدد بودند، اینگونه در دام خیال پردازی افتادند. سران فتنه مانند موسوی، کروبی، خاتمی و… نتوانستند تحلیل جامعه شناختی واقعگرایی از روند حوادث داشته باشند و فکر می کردند اگر عده ای در خیابان ها آمدند تا آخر با آنها می مانند. کار به جایی می رسد که در ۸ مارس(روز جهانی زن) که مصادف با چهارشنبه سوری در ایران شد، می خواستند که در میدان هفت تیر یک تجمع بگذارند. من همان موقع در مصاحبه با خبرگزاری فارس گفتم که در تجمع ۸ مارس که همین اردشیر ارجمند در رادیو فردا آن را تبلیغ می کند و به دعوت آقایان موسوی و کروبی است،  یک نفر هم نخواهد آمد و چهارشنبه سوری امسال با کمترین خطر و بیشترین امنیت برگزار خواهد شد و دیدیم همین اتفاق افتاد.

بولتن: چرا بدنه فتنه سبز ریزش کرد؟

 بدنه آنها به چند دلیل ریزش کرد. بخشی از بدنه حامی فتنه را گروهک تروریستی سازمان مجاهدین خلق (منافقین) می‌ساختند. این گروهک همه پیاده نظام ها و عناصر عملیاتی خود را وارد میدان کرد. در واقع، کل انرژی خود را خرج فتنه سبز کرد و دیدیم که با چه فضاحت و نکبتی صحنه را ترک کرد. عوامل عملیاتی منافقین در جریان فتنه به راحتی متلاشی شدند و نیروهای امنیتی هم مانند همیشه در برابر آنان به خوبی عمل کردند.

 یک بخش دیگری در بدنه فتنه سبز وجود دارد که نیازمند واکاوی دقیق است و در این مجال اندک جای بحث مبسوط پیرامون آن نیست. آقای هاشمی و خاتمی برنامه ای در ذهن داشتند که پیشنهاد شورای روابط خارجی آمریکا در سال ۱۳۸۲ بود. اینکه اگر سرمایه داری را در کشور گسترش دهید، پشت سر آن یک طبقه متوسط سکولار شکل می گیرد که به آن «بورژوازی» می گویند و در ذیل آنهم خرده بورژوازی شکل می گیرد. موقعی که سرمایه داری فضای عمومی کشور را به دست خودش می گیرد، منافع آن را طبقه متوسط سکولار یعنی بورژوازی و خرده بورژوازی تامین می کند چون رابطه آنها با یکدیگر عِلّی و معلولی است. سرمایه داری و بورژوازی هیچ گاه از یکدیگر جدا نمی شود. پایگاه طبقه متوسط سکولار را هم می توان در سیاستمداران تکنوکرات، دانشجویان سکولار و نهادهای اقتصادی خصوصی – که نظارت بر آنها بسیار کم است- جستجو کرد. اینها پیاده نظام فتنه پس از انتخابات بودند که در کنار اراذل و اوباش به خیابان آمدند.

آنچه که از «شهرک غرب» یا «میدان ونک» و برخی مناطق شمال شهر تهران به گوش می رسید را باید «جیغ بورژوازی در کوچه» نامید؛ سرمایه داران می خواستند با ترکیب پیاده نظامهایی از اقشار «اراذل و اوباش»، «منافقین» و «طبقه بورژوازی» برای تحقق منافع خود اصلاح‌طلبان سکولار را به قدرت رسانند. اما «بورژوازی» و «چریک‌بازی» هیچ نسبتی با هم ندارند. غایت طبقه متوسط سکولار،  این دنیایی و این جهانی است، یعنی تا بن دندان سکولار هستند و آرزویشان تبدیل ایران به نظام سرمایه داری ورشکسته آمریکا است. سرمایه‌داری فکر می کرد با تحریک این گروههای سکولار می توانند یک آشوب اجتماعی ترکیب شده از پیاده نظام های مختلف را برای براندازی نظام سامان دهند و دیدیم که این اتفاق نیافتاد.

سرمایه داری که به همراه روشنفکری سکولار و سیاستمداران اصلاح‌طلب عقبه فتنه پس از انتخابات را تشکیل می داد، فکر می کرد که این جوانان شبه مدرن که آمال آنها آمریکا شده (که بسیاری از آنها هم تقصیری نداشتند و سیاست مداران تکنوکرات دولت آقای هاشمی و خاتمی متهم ردیف اول در فرآیند استحاله برخی جوانان هستند) می توانند عملیات کودتا را پیش ببرند، اما چند معادله اشتباه فهمیدند؛ اول اینکه کسی که آمال او آمریکا و سیستم سرمایه داری است، حاضر نیست که برای اهدافش خون دهد و ایدئولوژی ماتریالیستی اجازه اقدام انقلابی به کسی نمی دهد. چریک بازی با ذات معرفتی سرمایه داری متعارض است و پیاده نظام های فتنه سبز حداکثر می توانند با ترس و لرز در پشت بام خانه شعار دهند و در نتیجه دیدیم که آن «جیغ بورژوازی در کوچه» به تدریج خاموش شد. من اعتقادم این است که متهم ردیف اول همان سیاست مداران دولت آقای هاشمی و خاتمی هستند که آنان را به نامهای کارگزاران سازندگی و اصلاح طلبان میشناسیم. یکی دیگر از دلایل ریزش بدنه فتنه سبز، پاسخ حاکمیت به شبه آفرینی در خصوص فرآیند انتخابات بود. .درس بزرگ این فتنه این است که باید به سراغ تولید علوم انسانی اسلامی و پاسازی مبانی معرفتی سکولار از دانشگاه ها برویم. فتنه پس از انتخابات یک ریشه معرفتی داشت که همچنان عده ای با زیرکی مسئولیت خود را پنهان می کنند و درس بزرگ آن توجه به فرآیند تولید «علوم انسانی» است.

همچنان معتقدم بخش هایی در سیستم آموزشی و امنیتی کشور باید حوادث فتنه را بازخوانی کنند و ببینند بیماری که مقام معظم رهبری گفتند دقیقا از کجا شکل گرفت. باید جمهوری اسلامی را آسیب شناسی کرد و دید که چه قصورها و خطاها و چه مسامحه هایی موجب شد که این فتنه شکل بگیرد.

مسامحه های کوچک تبدیل به روندی کلان شد؛ از زمان آغاز دولت آقای هاشمی رفسنجانی که در خصوص بازگشت سرمایه داران و نویسندگان سلطنت طلب و ضد انقلاب به ایران مسامحه شد، میتوان خط یک کودتای ایدئولوژیک علیه نظام را دید.

 آن موقع مسئولین ذی ربط به هشدارهای مقام معظم رهبری دقت نکردند تا جایی مقام معظم رهبری در ۱۳ دی ۸۴ فرمودند که این همه اشکال که به ترجمه علوم انسانی غربی در دانشگاههای کشور شده است، همچنان به قوت خود باقی است.

 این کار را باید اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی بکنند که خطاب حضرت آقا هم به آنها است. باید دید سایر مجموعه های مربوط مانند وزارت ارشاد و وزارت علوم و حتی دستگاه های امنیتی تا چه میزان به خطر معرفتی علیه نظام توجه کردند و چقدر کوشیدند تا عقبه معرفتی فتنه سبز را کنترل کنند. فتنه پس از انتخابات به لطف خدا نشان داد جریانی که به دنبال استحاله نرم افزاری انقلاب بود، توان کودتای مخملی را ندارد.۹ دی هم برای ما حماسه است و هم برای ما روز یک «یادآوری» است؛ یادآوری خطا و قصورهای برخی دولتمردان و نخبگان که اجازه دادند چنین فتنه ای مانند یک بیماری شکل بگیرد.